لحـ ـظهـ ـهای بـ ـ ـ ـ ـودن
 
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۷ اردیبهشت۱۳۹۱ توسط محسن دبير |
http://axgig.com/images/21972881415340097068.jpg

  سلام دوستان 
 
 لطفاً  >نظر< یادتون نره 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۴ مرداد۱۳۹۴ توسط محسن دبير |

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۴ مرداد۱۳۹۴ توسط محسن دبير |

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۴ مرداد۱۳۹۴ توسط محسن دبير |

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۴ مرداد۱۳۹۴ توسط محسن دبير |

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۴ مرداد۱۳۹۴ توسط محسن دبير |

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۴ مرداد۱۳۹۴ توسط محسن دبير |

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۴ مرداد۱۳۹۴ توسط محسن دبير |

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۴ مرداد۱۳۹۴ توسط محسن دبير |

 

چه رنجی داشت 

در دلــــــــش ...؟

عکـــاســـــــــــی که ،

عاشقانه ترین

عکسهای 

دونفره

را ، 

از

عشقش 

می گرفت ......

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۲۳ اسفند۱۳۹۱ توسط محسن دبير |

به سلامتي اوني كه يه روز مياد سره خاكم

اما نمي تونم جلو پاش پاشم

اما خيالم راحته كه خاك زير پاشم ...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۲۳ اسفند۱۳۹۱ توسط محسن دبير |

ایــن روزهــــا زیـــادی ســـاکت شده ام. . .

نمــی دانم چـــرا

حـــرفهــایــم بــه جـــای گلـــو. . .

از چشــمانم بیرون مــی آیــند. . . .

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۲۳ اسفند۱۳۹۱ توسط محسن دبير |

خدایا...

همه از تو می خواهند : "بدهی"

اما من از تو می خواهم: "بگیری"

خستگی و دلتنگی و غصه ها را از لحظه لحظه ی روزگار آنهایی که دوستشان دارم ...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۲۳ اسفند۱۳۹۱ توسط محسن دبير |


به چه می خندی تو؟

به مفهوم غم انگیز جدایی؟

به چه چیزی؟

به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟

به چه می خندی تو؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه می خندی تو؟

به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟

خنده دار است بخند!!!...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۲۳ اسفند۱۳۹۱ توسط محسن دبير |
"عاشق" که میشوی ،
همه چیز "
بی علت" می شود ...
و تمام دنیا "علـت" میشود ،
تا "عـشق" را از 
تو بگیرد

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۲۳ اسفند۱۳۹۱ توسط محسن دبير |
هرچی میگم مال منی !

ساز مخالف میزنی...

ساز مخالف و بزن !

من از تو...

                         دل ن می ک نم

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۵ مهر۱۳۹۱ توسط محسن دبير |

 سلام آبجی

شرمندم که این پست و دیروز نذاشتم

آخه نتونستم به نت بیام

آدم باید برای زنده ماندن ،برای زندگی کردن بهانه داشته باشد.

اصلا مگر میشود بدون تعلق خاطر به چیزی ،کسی یا داشتن انگیزه ای  زندگی کرد؟

من بهانه های دوست داشتنی زیادی دارم.

اما امروز میخواهم از کسی بگویم که خیلی از بهشت های زیبای زندگیم را مدیون وجود و حضور اویم.

از کسی که در تمام لحظات تلخ زندگی و در همه نوسانات پیش بینی نشده و اجتناب ناپذیر آن حضور گرم و موثرش را کنارم حس کردم.

از کسی که بخش اعظم تغییرات و رشد هایم را مدیون حمایت و همراهی او هستم.

کسی که میخواهم کنارش لحظات عمرم را زندگی کنم و پیر شوم.

کسی که میخواهم در لحظاتی که از فرط شادی و رضایت ِرسیدن به خواستنی های زندگیم اشک شوق چشمانم را پوشانده کنارم باشد و باهم لحظه های شیرین زندگیمان را جشن بگیریم.

آن لحظه غریبی که اولین موی سپیدم را در آئینه میبینم کنارم باشد.

آن لحظه تلخ و شیرین که دخترمان این خانه را ترک میکند و میرود پی زندگی جدید خودش و غباری از غم روی دلمان مینشیند کنارم باشد.

کسی که زندگی بدون حضور او برای من انگار یک چیزی کم دارد.

و کسی که مصداق واقعی این بیت است: تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد. دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی. و من از این بودن از این حضور داشتن چقدر خوشحالم و خوشبخت.

چهارم مهر ،سالروز میلادت مبارک همراه دوست داشتنی همیشگی من.

 

نوشته شده در تاريخ شنبه ۲۸ مرداد۱۳۹۱ توسط محسن دبير |
تولد تولد...........تولد یه نفره..

امروز یعنی ۲۸ مرداد تولد داداشم بوووووود

با کمال شرمندگی یادم رفته بود

خلاصه کلی ازم ناراحت بود و خورده بود تو ذوقش....

داداشه گلم تو که میدونی من چه قد دوست دارم....

این روزا اعصاب و فکرم یکم مشغول بود.

بازم ببخشید.....

ایشالا صد سال به این سالا قابلمه گنده ابجی....

تولد تولد تولدت مبارک بیا شمع را فوت کن.....تولدت خیلی تا مبارررررررررررررررررک!!!!!!!!!!!

ابجیتو ببخش....خیلی دوجت دالم...تولدت مبارک...

داداشی هیچوقت تهنات نمیذارم.....راستی تولد من یادت نره ها میکشمت

باور کن ماههاست زيباترين جملات را براي امروز کنارمي گذارم، امشب اما همه جملات فرار کرده اند، همينطور بي وزن و بي هوا آمدم بگويم

.

.

.

. تولدت مبارک.

******************************

داره بارون مياد خوب که نگاه کردم.

.

.

.

هوا که ابري نبود...

.اون فرشته ها هستن که دارن گريه ميکنن......

آخه يکي ازشون کم شده

مهربون ترين تولدت مبارک

روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو

كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو

درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم

بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم

ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم

از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم

من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون

چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون

به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم

هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم

تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم

كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش

بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک

بال فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک

عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک

فقط مي خوان بهت بگن :.

.

.

.

.داداش محسن تولدت مبارک       از طرف ابجی

نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۶ تیر۱۳۹۱ توسط محسن دبير |
به دوست دخترم میگم من از کجا بدونم منو واسه خودم میخوای؟؟!

میگه: بچه مایه دار که نیستی، قیافه هم که نداری، هیکلت هم که ضایعست، اخلاقتم که گندِ…

پس عزیز دلم به غیر از خودت چه دلیلی برای دوست داشتنت واسم میمونه؟!

از طرف ع.....

نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۶ تیر۱۳۹۱ توسط محسن دبير |
سر جلسه خواستگاری... بعد از نیم ساعت سکوت!

مادر داماد: ببخشین، کبریت دارین؟

خانواده عروس: کبریت؟! کبریت برای چی؟!

مادر داماد: والا پسرم می خواست سیگار بکشه...

خانواده عروس: پس داماد سیگاریه...؟!

مادر داماد: سیگاری که نه... والا مشروب خورده، بعد از مشروب سیگار می‌چسبه...

خانواده عروس: پس الکلی هم هست...؟!

مادر داماد: الکلی که نه... والا قمار بازی کرد، باخت! ما هم مشروب دادیم بهش که یادش بره...

خانواده عروس: پس قمارم بازی می‌کنه...؟!

مادر داماد: آره... دوستاش توی زندان بهش یاد دادن...

خانواده عروس: پس زندانم بوده...؟!

مادر داماد: زندان که نه... والا معتاد بوده، گرفتنش یه کمی بازداشتش کردن...

خانواده عروس: پس معتادم بوده...؟!

مادر داماد: آره... معتاد بود، بعد زنش لوش داد...

خانواده عروس: زنش؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

نتیجه: همیشه موقع خواستگاری رفتن کبریت همراهتون داشته باشین
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۶ تیر۱۳۹۱ توسط محسن دبير |
تا حالا دقت نکرده بودم که تو زبون عربی که “گ” وجود نداره پس اونا به گوگل چی میگن؟؟؟! اما امروز برحسب اتفاق دیدم یه جایی نوشته قوقل! کلی فکرکردم روش که آخه قوقل یعنی چی احتمالا اشتباه تایپی بوده، بعد که دقت کردم دیدم سایته عربیه و تازه فهمیدم گوگل تو عربی میشه قوقل!

شاید اگه مدیرای گوگل بفهمن تلفظ اسمشون تو زبون عربی چیه کلا اسمشون رو عوض کنن مثلا بذارن کوکل یا یه چی تو این مایه ها...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۳۰ خرداد۱۳۹۱ توسط محسن دبير |
به بابام میگم تیغ اصلاح داری؟؟؟

میگه نه برو بیرون بخر!!!

نون هم بخر!!!

یه سر برو تا اون داروخانه شبانه روزیه یه قرص معده بخر!!!
 میوه هم بگیر که عصر مهمون داریم!!!... ماشينم بنزين نداره....زحمت اونم بكش.

میگم : نه احساس میکنم ته ریش بهم میاد

نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۳۰ خرداد۱۳۹۱ توسط محسن دبير |

شده ام معادله ی چند مجهولی!

                             اين روزها...

                                   هیچــــــکس...

                                          از هیــچ راهی...

                                                     مــــرا نمی فــهـمـد!!!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۹ خرداد۱۳۹۱ توسط محسن دبير |
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۹ خرداد۱۳۹۱ توسط محسن دبير |
*اعتراف می کنم یه بار تو ابتدایی املا را 11 گرفتم. خانواده باید زیر برگه را امضا می کردن و ما نشون معلم می دادیم. من هم نمی خواستم همین زیر برگه را با دست خط بچگانه خودم امضا کردم زیرشم نوشتم... ملاهزه شد...

*اعتراف می کنم بچه که بودم تو دیکته مردود می شدم و برگه دیکته رو زیر فرش قایم می کردم. مامانم هم پیداش می کرد و تنبیه می شدم. بعدش من باز دیکته کم می شدم و می بردم زیر فرش قایم می کردم. نمیدونم یا خیلی دوست داشتم کتک بخورم یا اینقدر خنگ بودم که فکر می کردم دفعه قبل هم که مادرم پیداش کرد اتفاقی بوده.

*اعتراف می کنم دوران طفولیت یکی از بازی های من و داداشم این بود. یه پتو مینداختیم وسط خونه، می نشستیم توش، یه مگس کشم برمی داشتیم پارو می زدیم، بعد فکر می کردم الان تو مدیترانه ایم. تازه غرق هم می شدیم.

*اعتراف می کنم کلا آدمی نظیف و بهداشتی هستم. روزی 20 دفعه دستام رو می شورم اما خیلی به حله موله اعتقاد ندارم. اون لذتی که تو خشک کردن دست ها با پشت و شلوار و آستین پیرهن هست تو حوله لطیف نیست!

*اعتراف می کنم بچه که بودم فکر می کردم چای قندپهلو هم مث سینه پهلو یه مریضیه.

*اعتراف می کنم تو 10 سالگی یه نامه واسه لینچان نوشتم که هوسانیانگ رو نگیره، بیاد با من ازدواج کنه. آدرسشم این بود خارج لیان شامپو... بعد که می خواستم پستش کنم مامانم پیداش کرد. من هم از دست مامانم قاپیدمش و جلوش عین بزغاله جویدمش و قورتش دادم. انگار که سند محرمانه طبقه بندی شده ام آی 6 بود...

*اعتراف می کنم یکی از چالش های بزرگی که در کودکی فراروی من بود و باهاش درگیر بودم این بود که چه جوری «فریبرز عرب نیا» و «ابوالفضل پورعرب» رو از هم تفکیک کنم!

*اعتراف می کنم یکی از دغدغه های دوران کودکی من این بود که «نخ» وسط نبات چی کار می کنه آخه؟!

*اعتراف می کنم یکی از سرگرمی های پلید من اینه که توی جمع هدفون می زارم گوشم. آهنگ پلی نمی کنم. بعد گوش می کنم ببینم بقیه را جع به من چی می گن...

*اعتراف می کنم توی دستشویی نشسته بودم که از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت سلام حالت خوبه؟ من اصلا عادت ندارم که تو دستشویی هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش. اما نمی دونم اون روز چم شده بود که پاسخ واقعا خجالت آوری دادم. بد نیستم. بعدش اون پرسید: خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟ با خودم گفتم، این دیگه چه سوالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم. برای همین گفتم: اه منم مثل خودت فقط داشتم از اینجا می گذشتم. وقتی سوال بعدیش رو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور می شه، به هر ترفندی بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم.

پرسید: «منم می تونم بیام طرفت؟» سوال کمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم که اگه مودب باشم و با حفظ احترام صحبت مون رو تموم کنم، مناسب تره، به خاطر همین بهش گفتم: نه الان یکم سرم شلوغه! یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت: «ببین، من بعدا باهات تماس می گیرم. یه احمق داخل دستشویی بغلی همش داره به همه سوال های من جواب میده.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۹ خرداد۱۳۹۱ توسط محسن دبير |

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲۸ خرداد۱۳۹۱ توسط محسن دبير |


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲۸ خرداد۱۳۹۱ توسط محسن دبير |
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲۸ خرداد۱۳۹۱ توسط محسن دبير |

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲۸ خرداد۱۳۹۱ توسط محسن دبير |

نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۹ خرداد۱۳۹۱ توسط محسن دبير |

کاریکاتور

درباره وبلاگ

با سلام خدمت شما دوستان، من(محسن) سعی می کنم محیط پر بار و جالبی رو برای شما عزیزان به ارمغان بیاورم.منتظر نظرهای شما هستم و شما هم منتظر مطالب من باشید.

¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸
¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸
¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸
¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸
¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸
¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸
¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸
¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸
¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸
¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸
¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸
¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸
¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸
¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸
¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸
¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸
¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸¸¸.•*´•.♥.•`*•.¸

بیراهه هم برای خودش راهیست !

وقتی من را به تو برساند ..

و حوصله

چه زود بیطاقت می‌شود

در ادامه راهی که

به تو ختم می‌شود ..

آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
نويسندگان
پيوند ها

   
   

AvaCode.15
MihanTheme